|
ننه خاتون
بهترین سایت داستان کوتاه
|
روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد... (در ادامه مطلب بخوانید...)
ادامه مطلب [ بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:39 ] [ مهدی سعیدی راد ]
[ ]
داستان از این قرار است که یک روز جناب کافکا، در حال قدم زدن در پارک، چشمش به دختربچهای می افتد که داشت گریه می کرد. کافکا جلو میرود و علت گریه ی دخترک را جویا می شود. دخترک همانطور که گریه می کرد پاسخ میدهد : «عروسکم گم شده !» کافکا با حالتی کلافه پاسخ میدهد : «امان ازاین حواس پرت! گم نشده ! رفته مسافرت.» دخترک دست از گریه میکشد و بهت زده میپرسد: «از کجا میدونی؟» کافکا هم می گوید: «برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه.» دخترک ذوق زده از او می پرسد که آیا آن نامه را همراه خودش دارد یا نه که کافکا میگوید: «نه . تو خونهست. فردا همینجا باش تا برات بیارمش»... (در ادامه مطلب بخوانید...) ادامه مطلب [ بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 9:0 ] [ مهدی سعیدی راد ]
[ ]
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد...
در ادامه مطلب بخوانید...
ادامه مطلب [ دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:22 ] [ مهدی سعیدی راد ]
[ ]
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد...
ادامه مطلب [ هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:44 ] [ مهدی سعیدی راد ]
[ ]
از گورخری پرسیدم: «تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟» گورخر به جای جواب دادن پرسید: تو خوبی فقط عادتهای بد داری، یا اینکه بدی و چند تا عادت خوب داری؟ ساکتی بعضی وقتها شلوغ میکنی، یا شیطونی بعضی وقتها ساکت میشی؟ ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟ لباسهات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟ و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت! و من هنوز تو فکرم و دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره ی راه راهاشون چیزی نمیپرسم. http://choulab.persianblog.ir/post/1180 [ بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 10:59 ] [ مهدی سعیدی راد ]
[ ]
[ پانزدهم فروردین 1391 ] [ 20:52 ] [ مهدی سعیدی راد ]
[ ]
پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود، در یخچال را باز می کند... عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند، دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد... ادامه مطلب [ بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 13:9 ] [ مهدی سعیدی راد ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |