تبليغاتX
ننه خاتون

ننه خاتون

داستانهای کوتاه ...


روزي به خدا شکايت کردم که

چرا من پيشرفت نميکنم ديگر اميدي ندارم ميخواهم خودکشي کنم؟!

ناگهان خدا جوابم را داد …و…گفت :

آيا درخت بامبو وسرخس را ديده اي؟؟؟

گفتم:بله ديده ام…

خدا گفت:موقعيکه درخت بامبو و سرخس راآفريدم ، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم …

خيلي زود سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را گرفت

اما بامبو رشد نکرد… من از او قطع اميد نکردم

در دومين سال سرخسهابيشتر رشد كردند اما از بامبو خبري نبود.

در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند.

در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد…

ودر عرض شش ماه ارتفاعش از سرخس بالاتر رفت.

آري در اين مدت بامبو داشت ريشه هايش را قوي ميکرد!!!

آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگیر مبارزه با سختيها و مشكلات بودي

در حقيقت ريشه هايت را مستحكم ميساختي ؟؟؟!!!

زمان تو نيز فرا خواهد رسيد و تو هم پيشرفت خواهي کرد . ناامید نشو !

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1388ساعت 21:17  توسط  مهدی سعیدی   | 

 

http://akhtarghasemi.blogfa.com/post-50.aspx

روزي که ” پدر صمعان “ کشيش بزرگ پاي پياده بسوي دهي ميرفت تا براي مردم موعظه کند وآنان را از دام  شيطان نجات دهد مردي زخمي را ديد كه روي زمين دراز كشيده بود و  ناله ميكرد و كمك ميخواست

پدر صمعان در دلش گفت :

” اين مرد حتماً دزد است . شايد مي خواسته مسافرها را لخت كند و نتوانسته . كسي زخمي اش كرده  مي ترسم بميرد و مرا متهم به كشتن او كنند”

از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد. اما فرياد مردِ محتضر او را متوقف كرد:

 ” تركم نكن ! دارم مي ميرم بيا جلو! بيا، ما دوست قديمي هستيم . تو پدر صمعاني ،  من هم نه دزدم و نه ديوانه “

کشيش  با کنجکاوي به مرد نزديك شد، اما او را نشناخت با کمي ترس پرسيد تو کي هستي؟

مرد گفت من شيطان ام !

 کشيش  پس از دقت بر بدن کج و معوج او فريادي از وحشت کشيد و گفت :

 خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بيشتر شود. نفرين بر تو. تو بايد بميري.

شيطان گفت : ” بيا  زخمهاي مرا ببند… تو نمیفهمی چه میگویی!  اينجا عده اي فرشته به من حمله کردند وميکاييل با شمشير دو لبه اش ضربه اي کاري به من وارد کرده.”

کشيش گفت خدا را شکر که ميکاييل بشر را از شر شيطان نجات داد .

شيطان گفت :

 “تو مرا نفرين ميکني؟ در حاليکه هرچه قدرت وثروت است از من داري. بازار حرفه تو  بدون من کساد است. اگر من بميرم ، تو هم از گرسنگي مي ميميري چون مردم ديگر گناه نميکنند وبه تو نيازي ندارند. مگر کار تو اين نيست که به مردم هشدار بدهي به دام من نيفتند. اگر من اينجا بميرم تو و کليسا ديگر به چه دردي ميخورند؟ بيا تا تاريک نشده من را نجات بده...”

پدر صمعان شيطان را کول کرد وبطرف خانه راه افتاد ودر راه براي نجات شيطان دعا ميکرد !!!

" خلیل جبران "

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:46  توسط  مهدی سعیدی   | 

 

sunyboy آواتار ها


شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي.
دخترک، در حالي‌که پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌کرد تا شايد سرماي برف‌هاي کف پياده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه  سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌کرد.
در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب مي‌کرد، انگاري با چشم‌هاش آرزو مي‌کرد.
آقایي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به دخترک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حالي‌که يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد.
- آهاي، دختر جان!
دخترک برگشت و به سمت آقا رفت. چشمانش برق مي‌زد وقتي آن مرد، کفش‌ها را به ‌او داد.دخترک  با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد:
- شما خدا هستيد؟
- نه دخترم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم!
- آها، مي‌دانستم که با خدا نسبتي داريد!
 
 خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد..

" زرتشت "

+ نوشته شده در  بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:33  توسط  مهدی سعیدی   | 

 http://www.blakkiss-sky.blogfa.com/

يك روز كارمند پستی كه به نامه‌هايی كه آدرس نامعلوم دارند، رسيدگی مي‌كرد، متوجه نامه‌ای شد كه روی پاكت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.

با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند. در نامه اينطور نوشته شده بود:

خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي‌ام با حقوق ناچيز بازنشستگی مي‌گذرد. ديروز يك نفر كيف مرا كه صد هزار تومان در آن بود، دزديد. اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي‌كردم. هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده‌ام، اما بدون آن پول چيزی نمي‌توانم بخرم. هيچ‌كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم. تو اي خداي مهربان به من كمك كن.

كارمند اداره پست خيلی تحت‌تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد. نتيجه اين شد كه همه آنهاجيب خود را جستجو كردند و هر كدام پولهايشان را روي ميز گذاشتند. در پايان 96 هزار تومان جمع شد كه آن‌را براي پيرزن فرستادند. همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند، خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت تا اينكه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود؛ نامه اي به خدا. همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود:

خداي عزيزم. چگونه مي‌توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم. با لطف تو توانستم شامی عالی براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم كه چه هديه خوبی برايم فرستادي، البته چهار هزار تومان آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1388ساعت 0:49  توسط  مهدی سعیدی   | 

 

داوینچی موقع کشیدن تابلوی"شام اخر"دچار مشکل بزرگی شد می بایست "نیکی"را به شکل عیسی و"بدی"را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم داشت به او خیانت کند به تصویر میکشید.
کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره ی او اتودهایی برداشت.
سه سال گذشت...
تابلوی شام اخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود
کاردنیال پدر کلیسا کم کم به او فشار می اورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.نقاش پس از روزها جست وجو جوان شکسته و ژندهپوشٍ مستی را در جوی ابی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست تااورا به کلیسا بیاوند.چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او را نداشت.
گدا راکه درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا اوردند.دستیارانش اورا سر پا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی گناه وخود پرستی که به خوبی بر ان چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود چشمهاهیش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفتی گفت:من این تابلو را قبلا دیده ام!!!
داوینچی شگفت زده پرسید:کی؟
گدا گفت: سه سال قبل پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم زندگی رویایی داشتم.هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی "عیسی" بشوم!
میتوان گفت:
"نیکی"و"بدی" دو روی یک سکه هستند همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند!

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1388ساعت 2:16  توسط  مهدی سعیدی   |